پاک یزدان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاک یزدان . [ ی َ ] (اِ مرکب ) یزدان پاک . خداوند پاک . قدّوس : بزرگی کن و چاره ٔ ما بساز هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز. فردوسی . نه از پاک یزدان نکوهش بود نه شرم از یلان چون پژوهش بود. فردوسی . ازین بگذری سفله آنرا شناس که از پاک یزدان ندارد هراس . فردوسی . نخواند مرا مردم از آب پاک جز از پاک یزدان مرا نیست باک . فردوسی . وز آن پس بر آب زره بگذرم اگر پاک یزدان بود یاورم . فردوسی . بکشتم کسی را که بایست کشت که بد کژّ و با پاک یزدان درشت . فردوسی . بدان سان که از پاک یزدان بخواست ز نیروی آن کوه پیکر بکاست . فردوسی . بگیتی جز از پاک یزدان نماند که منشور تیغ ترا برنخواند. فردوسی . چنین گفت کین پادشاهی مراست برین بر شما، پاک یزدان گواست . فردوسی . ز شاهان گیتی برادر که کشت که شد نیز با پاک یزدان درشت . فردوسی . ترا پاک یزدان برو برگماشت بد او زایران و نیران بگاشت . فردوسی . بدو گفت بهرام کاین است راست بر این راستی پاک یزدان گواست . فردوسی .