پالیزبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِمر.)<BR>۱- باغبان، دشت بان.<BR>۲- آهنگی از موسیقی قدیم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِمر.) ۱- باغبان، دشت بان. ۲- آهنگی از موسیقی قدیم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پالیزبان . (اِ مرکب، ص مرکب ) باغبان . بستان بان . بوستان بان . نگاهدارنده ٔ فالیز. دهقان . (برهان ). دهقان صاحب کشت . ناطور. نگاهبان فالیز. پالیزوان . (رشیدی ). فالیزبان . جالیزبان . دشت بان و گاه کنایه از ذات باریتعالی باشد : چرا گشت باید همی زان سرشت که پالیزبانش به آغاز کشت . فردوسی . در باغ بگشاد پالیزبان بفرمان آن تازه رخ میزبان . فردوسی . چو پالیزبان گفت و موبد شنید بروشن روان مرد دانا پدید. فردوسی . بدرگاه پالیزبان آمدند بشادی بر میزبان آمدند. فردوسی . بدین زار بگریست پالیزبان که بود آنزمان شاه را میزبان . فردوسی . تن از راه رنجه گریزان ز بد بیامد در باغبانی بزد بیامد دوان مرد پالیزبان که هم نیکدل بود و هم میزبان . فردوسی . زنان کدخدایند و کودک همان پرستار و مزدور و پالیزبان . فردوسی . از ایوان بیامد بدان جشنگاه بیاراست پالیزبان جای شاه ... بکی نغزدستان بزد [ باربد ] بر درخت کز آن خیره شد مرد بیداربخت . فردوسی . سبک باغبان می بشاپور داد که بردار از آن کس که بایدت یاد بدو گفت شاپور کای میزبان هشیوار و بیدار پالیزبان کسی کو می آرد نخست او خورد چو بیشش بود سالیان و خرد تو از من بسال اندکی مهتری تو باید که چون می دهی می خوری بدو باغبان گفت کای پرهنر نخست او خورد می که با زیب و فر تو باید که باشی بر این پیشرو که پیری بفرهنگ و در سال نو همی زیب تاج آید از روی تو همی بوی مشک آید از موی تو. فردوسی . نهانی بپالیزبان گفت شاه که از مهتر ده گل مهر خواه . فردوسی . بدین خانه درویش بد میزبان زنی بی نوا شوی پالیزبان . فردوسی . بپالیزبان گفت کای پاکدین چه آگاهی استت ز ایران زمین . فردوسی . یکی پیرزن دید پالیزبان ازو خواست تا باشد او میزبان . اسدی . سپهبد دگر ره ز پالیزبان بپرسید و بگشادگویا زبان . اسدی . نه از دروگر و از کفشگر خبر داریم نه بر فقاعی و پالیزبان ثنا خوانیم . مسعودسعد. ◄ نام نوائی است که خنیاگران زنند. (لغت نامه ٔ اسدی ). لحنی از الحان موسیقی . نوائی است از موسیقی و ظاهراً آن نوا ساخته پالیزبانی بود. (رشیدی ) : رونق پالیز رفت اکنون که بلبل نیمشب برسر پالیزبان کمتر زند پالیزبان . ضیمری ؟ یا ضمیری ؟ (از لغت نامه ٔ اسدی ). نوبتی پالیزبان و نوبتی سرو سهی نوبتی روشن چراغ و نوبتی گاویزنه . منوچهری . صلصل باغی بباغ اندرهمی گرید بدرد بلبل راغی به راغ اندر همی نالد بزار این زند بر چنگهای سغدیان پالیزبان و آن زند بر نایهای سوریان آزادوار. منوچهری . پالیز چون بهشت شد اکنون مگر گشاد بر مدح خواجه عمدا پالیزبان زبان . لامعی . و بگمان ما پالیزبان در این شعر نام مغنّی باشد. پالیزوان . (رشیدی ). ♦ امثال : زمهمان چو سیرآمدش میزبان به زشتی برد نام پالیزبان . فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
باغبان، جالیزبان، دشتبان، دهقان، صیفیکار، لتهکار، ناطور مغنی