پالو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پالو. (اِ) زگیل . ثُؤلُول . آژخ . ژخ . دانهای سخت چند عدس یا خردتر که بر اندام آدمی روید و درد نکند و پخته نشود. در بعض مواضع فارس و عراق گوک و بترکی گونیک و بزبان تبریز سگیل و بهندی مسه گویند. (رشیدی ). گوگه : ای عشق ز من دور که بر دل همه رنجی همچون زبر چشم یکی محکم پالو. شاکر بخاری .
پالو. (اِخ ) قصبه ای در شمال غربی دیاربکر واقع در ساحل راست رود مراد، ارتفاع آن از دریا ٨٠٠ گز و دارای ٧٥٠٠ تن سکنه است و در آنجا آثار عتیقه ای بخطوط میخی باشد.