پارچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چِ) (اِمصغ.)<BR>۱- پاره، تکه.<BR>۲- هر چیز بافته شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چِ) (اِمصغ.) ۱- پاره، تکه. ۲- هر چیز بافته شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پارچه . [ چ َ / چ ِ ] (اِ مصغر) (از پاره، قطعه . جزء و چه علامت تصغیر) جامه . منسوج . نسیج . نسیجه . قماش . ◄ قطعه . برخ . پاره . تکه : یک پارچه یخ، یک پارچه سنگ : و نماز دیگر آن روز صلتی از آن وی رسول دار برد دویست هزار درم و اسبی باستام زر و پنجاه پارچه جامه ٔ نابریده . (تاریخ بیهقی ). ♦ پارچه ای ؛ پاره ای . کمی : ای روی ترا ز حسن بازارچه ای در من نگر از چشم کرم پارچه ای . ابراهیم بن حسین نسفی . ◄ پاچه . طعامی که از پاچه ٔ گوسفند سازند : وقتی مالک بیمار شد آرزوی گوشت در دل او افتادصبر کرد چون کار از حد بگذشت بدکان روّاس رفت سه پارچه خرید و در آستین نهاد و برفت رواس شاگردی داشت در عقب او فرستاد تا چه میکند برفت و زمانی بود که شاگرد بازآمد گریان گفت آن بیچاره تا موضعی رسید که پارچه از آستین بیرون آورد و سه بار ببوئید... (تذکرةالاولیاء عطار).
مترادف و متضاد واژهدان
قماش، منسوج پاره، تکه، قطعه لخت
فرهنگ طیفی واژهدان
{انواع منسوج و پارچه:}، آستری، فاستونی، حریر، دیبا، اطلس، زربفت، ساتن متقال، چیت، کرباس، چلوار، مخمل، توری، گاز، پرنیان، پرند، وال، پشمی، کتان، کتانی، لیف، پشمینه، تافته، ترمه، چادری، ماهوت، گونی، برزنت، بشور [و] بپوش، ارمک، ارلون، ارگاندی (ارگانزا)، تترون، پوپلین، ترگال، گاباردین، کرپ ناشور، استرچ بزک، ململ، گلابتون، سابله