پاره پاره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. ~.) (ص مر.)<BR>۱- از همه جا دریده، قطعه قطعه، تکه تکه.<BR>۲- (ق.) اندک اندک، رفته رفته، کم کم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. ~.) (ص مر.) ۱- از همه جا دریده، قطعه قطعه، تکه تکه. ۲- (ق.) اندک اندک، رفته رفته، کم کم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاره پاره . [ رَ / رِ رَ / رِ ] (ص مرکب ) به قطعات بسیار جدا و مقسّم شده . بسیار جای از هم دریده . پاره پار. پارپار. ریش ریش . تکّه تکّه . ممزوق . ممزّق . پارچه پارچه . شاخ شاخ . لت لت . لخت لخت . جذاذ. قطعه قطعه . از همه جا دریده : کون چودفنوک پاره پاره شده چاکرش بر کتف نهد دفنوک . منجیک . بتی که غمزه اش از سندان کند گذاره دلم بمژگان کرده ست پاره پاره . دقیقی (از لغت نامه ٔ اسدی ص ٤٨٩). بکردند چاک آن کیی جوشنش بشمشیر شد پاره پاره تنش . فردوسی . یکی پاره پاره بگسترد مشک نهاده بغربال بر، نان کشک . فردوسی . و مردمان کجات درآمدند و او را پاره پاره کردند. (تاریخ بیهقی ). چون نار پاره پاره شود حاکم گر حکم کرد باید بی پاره . ناصرخسرو. ◄ (ق مرکب ) اندک اندک . رفته رفته . کم کم : هر تدبیری که می اندیشم آنرا چون شکل حجابی میدانم و من پاره پاره آن حجاب را از خود دور میکنم . (کتاب المعارف ). از پس که مؤمن گردش کند پاره پاره ببیند اﷲ را. (کتاب المعارف ). تو پاره پاره معانی را میکش و استخراج میکن و تصور میکن . (کتاب المعارف ). چون تو ظاهر پاک داری، پاره پاره باطن و دل تو پاک شود از سوداهای فاسد. (کتاب المعارف ). ♦ پاره پاره شدن ؛ تبعّض . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). تقطّع. تهزّع . تصرم . انعراث . (تاج المصادر بیهقی ). انصرام . تخرّز. تصدﱡع . بَحثَرَه . تمزَّع . تجزوّء. قطعه قطعه شدن . لخت لخت شدن . لت لت شدن . تکه تکه شدن . پارچه پارچه شدن . از همه جا دریده شدن . بسیار، جای از هم دریده شدن . بقطعات بسیار جدا تقسیم شدن . تجزّی . (دانشنامه ٔ علائی ). ♦ پاره پاره کردن ؛ تشذیب . تقطیع. (تاج المصادربیهقی ). تفصیل . تبعیض . (زوزنی ). صیر. صور. تهزیع. (تاج المصادر بیهقی ). تجزیه . تجزیت . تلحیب . خبرَقة. تبتیک . تخریق . جزء. (دهار). تخذیم . (منتهی الارب ). تمزیق . تصریم . پارچه پارچه کردن . تکّه تکّه کردن . قطعه قطعه کردن . از همه جا دریدن . بسیار جای از هم دریدن . لخت لخت کردن . لت لت کردن : چون هرون از خوارزم برفت دوازده غلام که کشتن وی را ساخته بودند بر چهارفرسنگی از شهر که فرود خواست آمد شمشیر و ناچخ و دبّوس در نهادند و آن سگ کافر نعمت را پاره پاره کردند.(تاریخ بیهقی ). ◄ (اِ مرکب ) بخش بخش کردن .به قطعات بسیار جدا و تقسیم کردن : پس بفرمود تا محلّت ها را پاره پاره کردند و هر پاره به سرهنگی داد تا عمارت کردند. (مجمل التواریخ والقصص ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی