پارسنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ) (اِمر.)نک پاسنگ. ؛ ~ برداشتن عقل کسی کنایه از: ناقص عقل بودن، دیوانه بودن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ) (اِمر.)نک پاسنگ. ؛ ~ برداشتن عقل کسی کنایه از: ناقص عقل بودن، دیوانه بودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پارسنگ . [ س َ ] (اِ مرکب ) سنگ و جز آن که در کپه ٔ سبک ترازو نهند تا هر دوکپه معادل شود. چیزی که در یک کفه نهند تا با کفه ٔ دیگر برابر شود. (برهان ). پاسنگ . پاهنگ : بست دوران بر رکوی چرخ چندین سنگ و خاک لیک در میزان حکمت کم بود از پارسنگ . کاتبی . ♦ پارسنگ بردن عقل کسی ؛ در تداول عامیانه ؛ نقصان عقل کسی . گولی . حمق .غباوت : عقلش پارسنگ میبرد.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی