وی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وی . [ وَ / وِ ] (ضمیر) ضمیر منفصل مفرد مغایب (سوم شخص ) به جای او (اوی ) که در نثر امروز مرجع آن شخص و ذوی العقول است ولی قدما اکثر مرجع آن را اشیاء هم می آوردند. (یادداشت مرحوم دهخدا). او، چنانکه گویند: وی را میگویم . (برهان ) : کنون آمد از کار وی آگهی که تازه شد آن فر شاهنشهی . فردوسی . که رستم دلیر است و پهلونژاد مبادا که رزم وی آردبه یاد. فردوسی . سرایی است بر وی گشاده دو در یکی آمدن را شدن زآن به در. اسدی . خسک شود مژه در دیدگان حاسد او در آن زمان که به وی بنگرد به چشم حسد. سوزنی .
وی . [ وَ / وِ ] (صوت ) مخفف وای، و آن لفظی است که در محل دردی و المی و آزاری بر زبان می آید. (برهان ) (انجمن آرا) : نه ز من یاد میکنی نه دلم شاد میکنی همه بیداد میکنی وی از این شوخی تو وی . ؟ ◄ (اِ) به معنی مقدار، چنانکه اگر زراعتی ده برابر آنچه کاشته باشد حاصل شده باشد، گویند ده وی شده است و اگر صد برابر صدوی شده و اگر سوداگری متاعی را به دو برابر آنچه خریده است فروخته باشد گویند دووی کرده است یعنی ده بیست . (انجمن آرا) (برهان ) : گر صالح و گرفاسق بر فطرت خویشم من گو تخم نکو بفشان وز ما بستان ده وی . نزاری قهستانی . ممکن است در این معنی دگرگون شده ٔ «ری » باشد. رجوع به ری شود.
وی . [ وَ ] (ع صوت، اِ) کلمه ٔ تعجب است . گویند: ویک و وی لزید، و به معنی حقاً آید و به همین معنی است آیه ٔ: وَیْکأنه لایفلح الکافرون . (قرآن ٨٢/٢٨). و بر «کأن » مخففه و مشدده داخل شود. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ کنایه است از ویل . و قوله تعالی : ویکأن اﷲ یبسط الرزق . (قرآن ٨٢/٢٨). سیبویه از خلیل روایت کند که آن مفعول است از کان و گویند معنای آن معنای «اء لم تر» است و گویند ویلک است که لام حذف شده و فراء حکایت کرده است و گفته اند به معنی اعلم است . (منتهی الارب ) (آنندراج ).