ویژه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ویژه . [ ژَ/ ژِ ] (ص، ق ) ویژ. خاص و خاصه . (برهان ). خاصه . (انجمن آرا) (آنندراج ) (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ) : چو بر دشمنی بر توانا بود به پی نسپرد ویژه دانا بود. فردوسی . برادر جهان ویژه مارا سپرد ازیرا که فرزند او بود خرد. فردوسی . صدوسی سپر ویژه ٔ شه ز زر غلافش ز دیبا نگارش گهر. اسدی . ◄ خصوصاً. اختصاصاً : مرا زین همه ویژه اندوه توست که بیداردل بادی و تندرست . فردوسی . - به ویژه ؛ علی الخصوص . به خصوص . بالاخص . مخصوصاً. لاسیما : به ویژه که شاه جهان بیندش روان درخشنده بگزیندش . فردوسی . نباید که بندد در گنج سخت به ویژه خداوند دیهیم و تخت . فردوسی . مبادا که تنها بود نامجوی به ویژه که دارد سوی جنگ روی . فردوسی . به هر کار مشتاب ای نیکبخت به ویژه به خون زآنکه کاری است سخت . فردوسی . همیشه دل از شاه دارید شاد به ویژه که دارد ره دین و داد. اسدی . ◄ خالص و خلاصه . (برهان ) (صحاح الفرس ). خالص و بی غش . (انجمن آرا). محض . صِرف . بحت . صافی و بی آلایش . پاک : ویژه توئی در گهر سخته تویی در هنر نکته تویی در سمر از نکت سندباد. منوچهری . با عز مشک ویژه و با قدر گوهری با جاه زرّ ساوی و با نفع آهنی . منوچهری . ویژه می کهنه کش گشت چو گیتی جوان دل چو سبک شد ز عشق درده رطل گران . مسعودسعد. ◄ پاک و بی عیب و بی آمیزش . (برهان ). مصون . (حاشیه ٔ برهان قاطع): جهان از بدان ویژه او داشتی به رزم اندرون نیزه او داشتی . دقیقی (از شاهنامه ). سپه را ز بد ویژه او داشتی به رزم اندرون نیزه او گاشتی . فردوسی (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). - ویژه درون ؛ صاف و پاکدل . (انجمن آرا) (آنندراج ). - ◄ در اصطلاح پارسیان، ارباب تصفیه و ریاضت و صوفیه . (انجمن آرا) (آنندراج ). - ویژه شدن ؛ خلوص . (تاج المصادر). خالص شدن .
ویژه . [ ژِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بیلوار بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).