ویل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ویل . [ وَ ] (اِخ ) نام وادیی است در جهنم یا نام چاهی یا دروازه ای در آن . (منتهی الارب ). نام جایی است در دوزخ . (برهان ). نام رودی است در دوزخ، و گویند سنگی است در دوزخ نعوذباﷲ. (مهذب الاسماء) : در تنور ویل بادا دشمنت از بلسک چینور آمیخته . فرخی . - چاه ویل ؛ در تداول، تمامی نپذیرفتن هزینه و مصرف چیزی است . آنگاه که هزینه ها موجب اتمام کار نشود گویند: چاه ویل است، هرچه بریزی تمامی نمی پذیرد، در تداول، محل خرج و مصرف پایان ناپذیر: خرج خانه ٔ ما چاه ویل است، هرچه تویش بریزی پر نمی شود. (فرهنگ اصطلاحات عامیانه ٔ جمال زاده ).
ویل . [ وَ / وِ ] (صوت، اِ) وای، وآن کلمه ٔ افسوس است . (غیاث اللغات ). کلمه ٔ تقبیح و افسوس است . (برهان ). در نصاب نوشته که ویل در اصل وای بوده است به معنی حزن، لام را افزوده از اصل انگاشته اند. (غیاث اللغات ). نفیر و افغان از مصیبت بود، و عرب نیز همین معنی از این لفظ اراده کند : نصیب دشمن تو ویل و وای و ناله ٔ زار نصیب تو طرب و خرمی و ناله ٔ چنگ . فرخی . راست پنداری همی بینم که بازآیی ز مصر درفکنده در سرای ملحدان ویل و عویل . فرخی . حاسدا تا من بدین درگاه سلطان آمدم برفتادت غلغل و برخاستت ویل و حنین . منوچهری . گر نباشی ز اهل ستر به زهد خواند باید بسیت ویل و ثبور. ناصرخسرو. ◄ سختی . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). ◄ عداوت . (غیاث اللغات ). ◄ شور و فغان بر مصیبت . (غیاث اللغات ) (برهان ). نفیر و افغان از مصیبت، و عرب نیز همین معنی از این لفظ اراده کند. (فرهنگ اسدی ). ◄ هلاک . (غیاث اللغات ) (برهان ). هلاکت . (برهان ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل ).
ویل . [ وی / وَ / وِ ] (اِ) ظفر. (لغت فرس ). فتح و ظفر. نصرت . (برهان ). ◄ فرصت و وقت یافتن کاری به مراد خویش . (برهان ) (انجمن آرا). هنگام یافتن کاری به مراد. (لغت فرس ) : لَبْت سیب بهشت و من محتاج یافتن را همی نبینم ویل . رودکی (از لغت فرس اسدی ).