ویس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ویس . [ وِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سردرود بخش رزن شهرستان همدان . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
ویس . [ وِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز با ١٠٠ تن سکنه . زیارتگاهی به نام اویس قرنی دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
ویس . [ وی / وَ ] (اِخ ) نام معشوق رامین است (با بلقیس قافیه کرده اند)، و او را ویسه هم میگویند چنانکه رامی را رام هم خوانند، و قصه ٔ ویس و رامین مشهور است . (از برهان ). قصه ٔ ویس و رامین را فخرالدین گرگانی منظوم کرده و به هر کس نسبت دهند خطاست . (انجمن آرا) (آنندراج ). نام دختر قارن و شهرو. (حاشیه ٔ برهان ) : چو ویس از نیکنامی دور گردی به زشتی در جهان مشهور گردی . نظامی . یا ز لیلی بشنود مجنون کلام یا فرستد ویس رامین را پیام . مولوی . گر منش دوست ندارم همه عالم دارند تا چه ویس است که در هر طرفش رامین است . سعدی .