ویران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ویران . (ص ) خراب . خَرِب . بایر. غیرمسکون . مقابل آباد. بیران . لم یزرع : این خبر که مردی به آمل زمینی خرید ویران و برنجستان کرد... (نوروزنامه ). - امثال : بر ده ویران خراج و عشر نیست . مولوی . ◄ غیردرست . غیرسالم . خراب . آسیب دیده . صدمه دیده : به کشتی ّ ویران گذشتن بر آب به آید که در کار کردن شتاب . فردوسی . ویران شده دلها به می آبادان گردد آباد بر آن دست که پرورد رزآباد. ابوالمظفر جخج یا جمح . کیست کز نعمت زرّ تو و از بخشش تو کار ویران شده ٔ خویش نکرده ست آباد. فرخی . همه روز ویران کنی کار ما را نترسی که یک روز ویران بمانی . منوچهری . ◄ ویرانه . خرابه . درهم گسسته و در و دیوار و سقف فروریخته : شبستان بدینگونه ویران بُوَد نه اندرخور شاه ایران بُوَد. فردوسی . خانه از پای بست ویران است خواجه در بند نقش ایوان است . سعدی . گنج طلب کن چو به ویران رسی پنجه نهان کن چو به شیران رسی . خواجو. - ویران سرا ؛ سرای ویران : خاک وجود ما را از آب دیده گل کن ویرانسرای دل را گاه عمارت آمد. حافظ.