ول
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وِ) (ص.) (عا.) بی بند و بار، بی کار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وِ) (ص.) (عا.) بی بند و بار، بی کار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ول . [وِ ] (ص ) رها. سرخود. آزاد. غیرمقید. مطلق العنان . - ول دادن ؛ رها کردن . سر دادن . - ول شدن ؛ رها شدن . - ول کردن ؛ رها ساختن . سر دادن . مرخص کردن . ◄ در تداول، سرخود. مطلق العنان . بیکار. عاطل و باطل، و در ترکیب های زیر به کار رود در همین معنی : ولنگار، ولگرد، ولخرج، ولگو. (یادداشت مرحوم دهخدا). کسی که تربیتی ندیده و در گفتار و رفتارش مراعات رسوم و آداب نکند. بی تربیت . ◄ بیهوده . (یادداشت مرحوم دهخدا). - حرف ول ؛ سخن بیهوده و مزخرف . - شل و ول ؛ چیزی سست و غیرمحکم . - ◄ شخص بی حال و عاری از چابکی و چالاکی . - ول بار آمدن ؛ سرخود بار آمدن . - ول گفتن ؛ سخنان بی بندوبست و بی ترتیب و بیهوده گفتن . - ول معطل بودن ؛ در تداول، بیهوده انتظار کسی یا چیزی را کشیدن . - ول و ویلان ؛ رها و آزادو افسارسرخود و بی تکلیف و سرگشته و بی جا و مکان . (لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). ◄ (اِ) در تداول لهجه های جنوبی ایران به معنی شتر است .
ول . [ وِ ] (اِ) شکوفه عموماً و شکوفه ٔ انگور خصوصاً، و آن را به عربی فقاع الکرم خوانند. (برهان ) (از آنندراج ). ◄ گل . (انجمن آرا از مجمع الفرس ) (آنندراج ). وُل در لهجه ها به معنی گل آمده : مسلسل زلف بر رو ریته [ ریخته ] دیری [ داری ] ول [ گل ] و سنبل به هم آمیته [ آمیخته ] دیری پریشان چون کری [ کنی ] آن تار زلفان به هر تاری دلی آویته [ آویخته ] دیری . باباطاهر عریان (از حاشیه ٔ برهان قاطع از فرهنگ نظام ). و به معنی شکوفه نیز فرع همین معنی است . ◄ در تداول لهجه های جنوبی کنایه از معشوق است : ول من شهربانو نام داره به دستش شاخه ٔ بادام داره . ؟
مترادف و متضاد واژهدان
، ترک، رها، متروک، مرخص، مستخلص، واگذار عاطل، مهمل سست، شل آزاد بیادب، بیتربیت، بیکاره، ولگرد، ولنگار، ولو، ویلان، هرزه محبوب، نگار، یار
فرهنگ طیفی واژهدان
آزاد، ولنگار، هواپرست، یله سلیطه افراطی غریب، آنرمال، منحرف لاسلاسو، عیاش بیتقوا هرزه