وقف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وقف . [ وَ ] (ع مص ) ایستادن . (منتهی الارب ). به حالت ایستاده ماندن و آرام گرفتن . (از اقرب الموارد). وقوف . (منتهی الارب ).اقامت کردن . ◄ شک کردن در مسئله . (از اقرب الموارد). ◄ منع کردن و جلوگیری نمودن . ◄ وقف حکم بر حضور فلان ؛ معلق کردن آن حکم را به حضور او. (از اقرب الموارد). ◄ ایستانیدن، یعنی کردن کاری با کسی که بدان ایستد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). هم لازم و هم متعدی استعمال شود. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ بازداشتن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (المصادر زوزنی ). ◄ فرونشاندن جوشش دیگ به آب سرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ خدمت کردن نصرانی کلیسا را. ◄ مطلع کردن بر گناه وبر هر چیزی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ دانستن و مطلع شدن . (غیاث اللغات ). ◄ وقف کردن بر مساکین چیزی را به راه خدای . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). آنچه در ملک کسی نباشد و به راه خدا آن را گذاشتن، و در بعضی جاها به معنی مطلق عطا استعمال شود. (غیاث اللغات ). ◄ (اِ) دستیانه از دندان فیل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). ◄ اسب که در خردگاه دست و پای وی سپیدی باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ سپری که گردش از سرون یا آهن یا مانند آن درگیرند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) (اصطلاح فقه ) نگه داشتن و حبس کردن عین ملکی است بر ملک واقف آن [ نه ملک خدا ] و مصرف کردن منفعت آن را در راه خدا، و بعضی از فقهاء گویند وقف حبس عین است بر ملک خدای تعالی، پس بنابراین ملکیت مالک آن به خداوند منتقل میشود. برای تفصیل مطلب رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و کتب فقهیه شود. ◄ (اصطلاح قانون مدنی ) حبس عین وتسبیل ثمره است برحسب نیت واقف . وقف عبارت است از اینکه عین مال حبس و منافع آن تسبیل شود. (ماده ٔ ٥٥ قانون مدنی ایران ). ◄ (ص، اِ) موقوفه . موقوف . (از اقرب الموارد). زمین، ملک یا مستغَلّی که برای مقصود معینی در راه خدا اختصاص دهند : ای به هزارجان دلم مست وفای روی تو خانه ٔ جان به چارحد وقف هوای روی تو. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٤٦٠). بیا که خرقه ٔ من گرچه رهن میکده هاست ز مال وقف نبینی به نام من درمی . حافظ. - امثال : روغن چراغ ریخته وقف امامزاده میکند . هر کجا قاب پلو جوجه و کوکو دارد مال وقف است و تعلق به دعاگو دارد. ؟ - وقف اموات ؛ (اصطلاح فقه ) وقفی است که ثمره ٔ موقوفه صرف کارهایی نظیر روضه خوانی برای مردگان و غیره شود. - وقف اولاد، وقف اولادی ؛ آنچه بر فرزندان وقف کنند که دیگری را از آن حق استفاده نباشد : بهشت حق بنی آدم است دل خوش دار که ماند از پدراین باغ وقف اولاد است . کلیم (از آنندراج ). از غمکده ٔ جهان چو بیرون میرفت غم رابه زمانه وقف اولادی کرد. ملک حمزه ٔ سیستانی غافل (از آنندراج ). - وقف بودن کسی بر کسی (چیزی ) ؛ بر چیزی مختص آن بودن . منحصر به آن بودن . مقصور بدان بودن . مخصوص به آن بودن . (یادداشت مرحوم دهخدا). - وقف خاص ؛ وقفی است که مختص دسته ٔ معین و خاص باشد، مانند وقف بر اولاد یا بر افراد و طبقه ای خاص از مردم . - وقف داشتن ؛ وقف کردن : بر آتش وقف دارم همچو قرص مهر خرمن را بر این آتش بزن چندانکه خواهد چرخ دامن را. هروی (از آنندراج ). - وقف شدن ؛ موقوفه شدن . - ◄ مختص شدن . اختصاص یافتن : دانند که در خدمت سلطان جهاندار تا گشت زبانم به ثنا وقف ثنا شد. عنصری . مخرام ومشو خرم از اقبال زمانه زیرا که نشد وقف تو این مرکز غَبرا. ناصرخسرو. - وقف عام ؛ (اصطلاح فقه ) وقفی است که مقصود از آن امور خیریه است و مخصوص دسته و طبقه ٔ معینی نیست، مانند وقف بر فقرا، وقف بر طلاب و مدارس و مساجد. مقابل وقف خاص . - وقف کردن ؛ موقوفه قرار دادن : دادار جهان ملک جهان وقف تو کرده ست بر وقف خدا هیچ کسی را نبود دست . منوچهری (دیوان ص ١٥٤). کنم دفتر عمر وقف قناعت نویسم به هر صفحه ای لایباعی . خاقانی . تا کسی بر لب نیارد دعوی خون کلیم خون فرزندان خود هم وقف قاتل کرده ام . کلیم (از آنندراج ). - ◄ حصر کردن . منحصر ساختن : خدایگان خراسان و آفتاب کمال که وقف کرد بر اوذوالجلال عز و جلال . عنصری . رجوع به مدخل وقف کردن شود. - غبطه ٔ وقف ؛ (اصطلاح فقه ) متولیان و ادارات اوقاف موظف هستند که همواره نسبت به موقوفات چنان عمل کنند که عمران و آبادی و ازدیاد درآمد آنها مقدم بر هر چیزی باشد. این منظور را غبطه ٔ وقف میگویند. (تاریخچه ٔ وقف در اسلام تألیف شهابی ص ٤). ◄ (اِمص ) جزم . سکون (در حرکات بنائی ). ◄ وقت غفران، یکی از اقسام وقف است . در قرآن ده مورد وجود دارد که وقف در آن وقف غفران نامیده میشود: ١- یسمعون در انعام . ٢ و ٣- فاسقاً و لایستون در حم و سجده . ٤- اولیاء در مائده . ٥- یقبضن در تبارک و از ٦ تا ١٠ در سوره ٔ یس است بدین ترتیب : آثارهم، ثم العباد، مرقدنا و اعبدونی و مثلهم : هست منقول از رسول انام سید انبیا علیه سلام وقف غفران دَه است در قرآن گر بدانی شوی ز اهل کلام اولیا دان به مائده اول یسمعون ْ دان به سوره ٔ انعام فاسقاً نیز یستون ز عقب هر دو در سجده یافتند نظام پنج دیگر به سوره ٔ یاسین اول آثارهم بخوان به دوام ثانیش العباد و مرقدنا ثالث و رابعش کنم اعلام اعبدونی و مثلهم خامس ملک یقبضن عاشراً اتمام چون رسول خدا چنین فرمود باد بر روح او درود و سلام . (شرح نصاب ). ◄ (اصطلاح تجوید) ایستادن و توقف نمودن در کلام . (غیاث اللغات ). درنگ کردن بر کلمه ای هنگام قرائت قرآن، یعنی وصل نکردن آن کلمه را به کلمه ٔبعد، و وقف در تجوید بنابر آنچه سجاوندی گفته شش است : ١- وقف لازم در قرآن و علامت آن «م » است و معنی وقف لازم آن است که اگر خواننده به وصل خواند در معنی تغییری رخ دهد. ٢- وقف مطلق و علامت آن «ط» است، و وقف بر کلمه و ابتداء از کلمه ٔ بعد مطلقاً نزد همه ٔ ائمه ٔ قرائت جایز است . ٣- وقف جایز و علامت آن «ج » است و معنی آن این است که وصل کلمه به مابعد هم جایز است . ٤- وقف مجوز و علامت آن «ز» یعنی اصل، وصل است ولی وقف نیز جایز است . ٥- وقف مرخص و علامت آن «ص » است یعنی در وقف رخصتی است به خاطر طول کلام . ٦- «لا» علامت آن است که وقف بر کلمه جایز نیست . (الوقوف سجاوندی ). ◄ (اصطلاح ادبی ) قطع کردن و بریدن کلمه را ازمابعد آن بر فرض آنکه پس از آن کلمه چیزی بوده باشد، و گویند قطع کردن کلمه را از حرکت، و در کتاب دقایق محکمه آمده است که وقف در اصطلاح قطع کلمه است از مابعد آن با سکته ٔ طویل، و در اتقان است که متقدمین غالباً وقف و قطع و سکت را اطلاق میکرده اند و از آن وقف اراده مینموده اند ولی متأخرین بین آنها فرق می گذارند، و در فتاوی برهنه می آورد که وقف عبارت است از اسکان حرف آخر و قطع کلمه از مابعد به دم کشیدن و اگرقطع کند و دم نکشد اگر نزدیک وصل باشد آن را سکته خوانند و اگر نزدیک وقف باشد آن را وقفه نامند. برای تفصیل بیشتر رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود. - هاء وقف ؛ هاء استراحه، مانند هاء در بنده . ◄ (اصطلاع عروض ) ساکن گردانیدن حرف هفتم متحرک از جزء است، مانندساکن کردن تاء مفعولات ُ، و جزئی که در آن وقف واقع میشود موقوف نامیده میشود: اسکان تاء مفعولات ُ باشد و مفعولان به جای آن بنهند و آن را موقوف خوانند. (تعریفات ) (المعجم فی معاییر اشعار العجم ) (اقرب الموارد). برای تفصیل بیشتر رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود.
وقف . [ وُ ] (ع ص، اِ) وُقوف . ج ِ واقف . (اقرب الموارد).