وقر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وقر. [ وَ ] (ع مص ) گران گردیدن گوش . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گران کردن گوش را. (منتهی الارب )(ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (تاج المصادر بیهقی ). سنگین گردیدن . ◄ شکافتن ساق وکفتن آن شبیه خجکهای چشم و چاههای سنگ و شکافتن آن .(منتهی الارب ) (آنندراج ). شکافتن استخوان . (تاج المصادر بیهقی ) (ناظم الاطباء). ◄ با وقار و سنگینی نشستن . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). باوقار بودن . ◄ (اِمص ) گرانی گوش، یا رفتگی شنوایی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). ◄ وقار. سنگینی . گرانی . (فرهنگ فارسی معین ). - وقر نهادن ؛ وقع نهادن . معتبر داشتن . (آنندراج ) : در سلک نظام سخن و جودت انشاء وقری ننهدبیهده ٔ مختصران را. میرزا فصیح (از آنندراج ). ◄ مجازاً، حلم و تمکین . (آنندراج ). ◄ (اِ) کینه : فی صدره وقر؛ ای وغر. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
وقر. [ وَ ق َ ] (ع مص ) وقورة. نشستن . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
وقر. [ وِ ] (ع اِ) بار گران، یا عام است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ج، اوقار. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ بار خر و استر، چنانکه وسق بار شتر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). خروار. (مهذب الاسماء). خربار. باری که آن را خر و استر تواندبرداشت، و مقدار آن چهل صاع باشد. (غیاث اللغات ).