وقت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وقت . [ وَ ] (ع مص ) هنگام معین کردن . (از اقرب الموارد)(منتهی الارب ) (آنندراج ). هنگام پدید کردن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ). چاغ معین کردن . (ازناظم الاطباء). وقت قرار دادن . (از اقرب الموارد).
وقت . [ وَ ] (ع اِ) هنگام . (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). و آن مقداری است از روزگار و بیشتر در زمان گذشته به کار رود و جمع آن اوقات است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). مقداری از زمانی که برای امری فرض شده . (فرهنگ فارسی معین ). ساعت . فرصت . گاه . (یادداشت مرحوم دهخدا). زمان . (ناظم الاطباء). حین . (اقرب الموارد). مدت . (ناظم الاطباء) : وقت اندیشه دل او رزمجو وقت ضربت می گریزد کوبه کو. مولوی . - امثال : وقتی که می آید بده که می آید، وقتی که نمی آید بده که نمی پاید . وقتی په په هست به به نیست، وقتی به به هست په په نیست . وقتی که زنده بودم کاه و جوم ندادی، حالا که کار گذشته (دارم می میرم ) توبره به سرم نهادی . وقت خوردن قلچماقه وقت کار کردن چلاق . وقت جنگ به کاهدان، وقت شادی به میدان . وقت خشم و وقت شهوت مرد کو . مولوی . وقت گل نی . وقت گرفتن نادعلی هستند، وقت پس دادن مظهرالعجایب . وقت مواجب سرهنگ است و وقت جنگ بنه پا . وقت دریاب به هر کار که سودی نکند نوشدارو که پس از مرگ به سهراب دهند. ؟ وقت خوردن خاله خواهرزاده را نمیشناسد . وقت نورباران ما کور شدیم . وقت گریه و زاری بروید خاله را بیارید وقت نقل و نواله حالا نیست جای خاله . وقت شادی درمیان و وقت جنگ اندر کنار . ؟ (از جامعالتمثیل ). وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی . حافظ. وقتی که جیک جیک مستانت بود، یاد زمستانت بود؟ وقت ذکر غزو شمشیرش دراز وقت کرّ و فرّ تیغش چون پیاز . مولوی . - آن وقت ؛ آن هنگام . آن زمان : نخست به دفع قرایوسف که در آن وقت بر عراق مستولی گشته بود اشتغال نماید. (ظفرنامه ٔ یزدی چ امیرکبیر ج ٢ ص ٣٦٩). - ابن الوقت . رجوع به وقت (اصطلاح صوفیه ) شود. - این وقت ؛ این هنگام . این زمان : تا در این وقت که اشاره ٔ نافذ خداوند اعظم ... نفاذ یافت . (اوصاف الاشراف ص ٢). - بدان وقت ؛ در آن هنگام . - بدین وقت ؛ در این هنگام : تا بدین وقت ز هر نوع شنیدی اشعار شعر نیکو شنو اکنون که فرازآمد گاه . سنایی . - به وقت ؛ به هنگام . (یادداشت مرحوم دهخدا) : امشب مگر به وقت نمیخواند این خروس عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس . سعدی . - ◄ به جا. به موقع : در این منزل به همت ساز بردار در این پرده به وقت آواز بردار. نظامی . - بی وقت ؛ نابه هنگام . نابه جا. نابه موقع. رجوع به بی وقت شود. - پاره ای وقتها ؛ بعض اوقات . گاهی : پاره ای وقتها که همه به خوبی و خوشی نشسته بودند و صحبت پیش می آمد سر به طرف آسمان بلند میکرد و از ته دل ندا میداد. (شوهر آهوخانم ص ٧٤ از فرهنگ فارسی معین ). - خوشوقت ؛ خوشحال . (ناظم الاطباء). - دروقت ؛ فوراً. فی الفور. (ناظم الاطباء). درحال . فی الحال . (یادداشت مرحوم دهخدا) : گر آیی و این حال عاشق ببینی کنی رحم دروقت و زی وی گرایی . زینبی . امیرمسعود... بدین خبر سخت دل مشغول شد و دروقت صواب آن دید که سید عبدالعزیز... را به رسولی به غزنین فرستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧). به وقت مجلس علمی به خواب اندر شود چشمت چو بیرون آمدی دروقت یاد آیَدْت صد دستان . ناصرخسرو. - در وقت حاجت ؛ هنگام لزوم . - وقت برخاستن ؛ رسیدن وقت . (آنندراج ). - وقت به هم برزدن ؛ پریشان کردن . (آنندراج ) : زلفین سیه خم به خم اندر زده ای باز وقت من ِ شوریده به هم برزده ای باز. سلمان (از آنندراج ). - وقت بینا ؛ نگران وقت و هنگام . منتظر. (ناظم الاطباء). - وقت بی وقت ؛ پیوسته و دائماً و همیشه . (ناظم الاطباء). پیوسته و همیشه . - وقت به وقت ؛ گاه بگاه . (ناظم الاطباء). - وقت تنگ، وقت نازک ؛ فرصت بسیار کم . (آنندراج ) : از اینکه بوسه به ما کم دهد نمی رنجم گناه او چه بود، وقت آن دهان تنگ است . رضی دانش (از آنندراج ). - وقت خواستن ؛ طلب کردن تعیین وقت را. فرصت ملاقات خواستن . - وقت خوش باد ؛ جمله ای است که در مقام دعا گفته میشودبه معنی اینکه امید است اوقات به خوبی و خوشی بگذرد : صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است . حافظ. - وقت دادن ؛ تعیین کردن وقت برای کسی تا در آن هنگام مطالب خود را بگوید. - وقت داشتن ؛ فرصت داشتن . مجال داشتن . - وقت زور ؛ کنایه از وقت کارزار و هنگام جنگ و جدال . (برهان ) (از ناظم الاطباء). - وقت شناس ؛ شناسنده ٔ هنگام . موقعشناس . - وقت شناسی .رجوع به این مدخل شود. - وقت گذراندن ؛ وقت تلف کردن . کشتن وقت . سوختن وقت . - وقت گذرانی ؛ تلف کردن وقت . - وقت گرگ ومیش ؛ کنایه از اول صبح که هنوز سیاهی در آسمان باشد. (آنندراج ) : موی چون گردید گندم جو دگر هشیار شو وقت گرگ ومیش صبح مرگ شد بیدار شو. واعظ قزوینی (ازآنندراج ). - وقت مرگ ؛ اجل . (ترجمان القرآن ). - وقت معلوم ؛ هنگام معین . (ناظم الاطباء). - ◄ رستاخیز. قیامت . - یوم وقت معلوم ؛ روز رستاخیز. (ناظم الاطباء). - وقت موقوت ؛ هنگام معین . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). - وقت نازک ؛ فرصت بسیار کم . (آنندراج ). - ◄ هنگام باصفا. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). - وقت نهادن ؛ تأجیل . توقیت . (تاج المصادر) (دهار). وقت معلوم کردن . وقت معین کردن . - وقت و بی وقت ؛ گاه و بیگاه . (یادداشت مرحوم دهخدا). - وقت و ساعت ؛ چیزی است از عالم گهریال که اوقات و ساعات روز و شب بدان معلوم کنند، و در عرف هند آن را گهریال فرنگی خوانند. (از آنندراج ) : چو وقت و ساعت آن ساعت دماغم کوک میگردد که میگیرم حساب دفتر لیل و نهار خود. محسن تأثیر (از آنندراج ). - ◄ اوقات معین و محدود: چشمه ٔ وقت و ساعت، هر چشمه ای که در روزها یا ساعات معینی آب دهد و سپس بازایستد. (یادداشت مرحوم دهخدا). - ◄ وقت و هنگام : فکرت این وقت و ساعتهای میناکار چند جهد کن این وقت و ساعت تا به غفلت نگذرد. واعظ قزوینی . - وقت وقت ؛ گاه گاه و گاهی و بعضی اوقات . (ناظم الاطباء) : وقت وقت ازبرای رفع گزند تاختی سوی آن درخت بلند. نظامی . چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش که امّید بردارم از عمر خویش . نظامی . دلم میدهد وقت وقت این نوید که حق شرم دارد ز موی سفید. سعدی . - وقتها ؛ خیلی وقت و خیلی مدت و زمان بسیار. (ناظم الاطباء). - وقت یاب ؛ آنکه فرصت می یابد و موقع به دست می آورد. (ناظم الاطباء). - وقت یافتن ؛ فرصت یافتن . موقع به دست آوردن : بستم به عشق موی میانش کمر چو مور گر وقت یابی این سخن اندر میان بگوی . سعدی . - هر وقت ؛ هر زمان . هر موقع : حق همسایه ٔ سرای آن است که ... به مواسات خویش هر وقت او را از خود شاکر و آسوده داری . (کشف الاسرار ج ٢ ص ٥١٠ از فرهنگ فارسی معین ). ◄ عصر. عهد.(یادداشت مرحوم دهخدا) : به بی نیازی ایزد اگر خورم سوگند که نیست همچو منی شاعر سخن پرداز خلاف باشد و اندازه ٔ من آن نبود که نیستم چو حکیمان وقت حکم انداز. سوزنی . ◄ موقع. مقام : محدود... به ایلگ خان ... پیغام داد... تا آنچه مصلحت و مقتضی وقت باشد استماع کرده ... (سلجوقنامه ٔ ظهیری چ خاور ص ١١ از فرهنگ فارسی معین ). ◄ فصل : وقت سخت گرم بود. (هدایةالمتعلمین چ متینی ص ١٥٠ ازفرهنگ فارسی معین ). ◄ وقت حاضر. زمان حاضر. وقت عبارت است از حال تو در زمان حال که ارتباطی به گذشته و آینده ندارد. (تعریفات سید جرجانی ). ◄ (اصطلاح صوفیه ) وقت را صوفیان بر سه معنی اطلاق کنند، اول بر وصفی که بر بنده غالب باشد مانند قبض یا بسط و حزن یا سرور و صوفی ابن الوقت هر جا که حالی موافق حال خود بیند بر صحت آن حکم کند و اگر برخلاف آن بیند آن را مختل داند و این وقت هم سالک را و هم غیرسالک را تواند بود. دوم بر حالی که برسبیل هجوم و مفاجات از غیب روی نماید و به غلبه تصرف سالک رااز حال خود بستاند و منقاد حکم خود گرداند و این وقت خاصه ٔ سالکان است و آنچه گفته اند الصوفی ابن وقته اشارت است به این وقت . سوم بر حالی که متوسط است میان ماضی و مستقبل، چنانکه گویند فلان صاحب وقت است یعنی اشتغال به اداء وظایف زمان حال و اهتمام به چیزی که اهم و اولی بود در آن زمان او را از تذکر ماضی و تفکر مستقبل مشغول میدارد و اوقات را ضایع نمیگذارد، چنانکه گفته اند: من ادرک وقته فوقته وقت و من ضیع وقته فوقته مقت اشارت بدین وقت است . (نفایس الفنون ). وتهانوی در کشاف اصطلاحات الفنون گوید: آنچه بر عبد وارد میشود و در او تصرف میکند و او را به حکم خود میگرداند از ترس و غم و شادی و ازاینرو گفته اند: الوقت سیف قاطع، زیرا به حکم وقت کارها بریده میشود و ازاینرو گفته اند فلان به حکم وقت کار میکند، و در جامعالصنایع گوید: وقت حالی است که در سر بنده پدید آید و او را بدان حال آرام بود، وقتی باشد که عارف را سکون واجب بود و وقتی باشد که شکر واجب و وقتی شکایت و هم از این گویند که عارف ابن الوقت خود است یعنی چنانکه فرزند تابع پدر و مادر باشد عارف نیز ظاهراً و باطناً تابع وقت شود، و در شرح مثنوی گوید صوفی دو قسم است : ابن الوقت و آن است که تابع وقت باشد و وقت بر او غالب آید، و ابوالوقت و آن آن است که او بر وقت غالب باشد و ابن الحال و ابوالحال همچنین است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). نزد اهل تحقیق امر حادث متوهمی است که آن متوقف بر حادث محقق باشد. آن حال وارده ٔ با سالک است، مثل توکل و تسلیم و رضا. رجوع به فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ص ٦٢٨ شود. - ابن الوقت ؛ آنکه به مقتضای وقت کار کند و سابقه و لاحقه را اعتبار نکند. زمانه ساز. - ◄ آنکه از حاضر تمتع جوید بی نظری بر گذشته و آینده : صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق . مولوی . رجوع به ابن الوقت شود. - وقت خوش گشتن ؛ روزگار خوش گشتن : پدرش را وقت خوش گشت . (اسرارالتوحید). ◄ اجل . مرگ . (یادداشت مرحوم دهخدا) : ای پادشاه وقت چو وقتت فرارسد تو نیز با گدای محلت برابری . سعدی . - وقت معلوم ؛ ساعت مرگ . (ناظم الاطباء).