وقار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وقار. [ وَ ] (ع مص ) وقارة. آهسته و بردبار گردیدن . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ به آرام شدن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی، ترتیب عادل بن علی ) (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). ◄ (اِمص ) آهستگی و بردباری . (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). آرامیدگی و آهستگی . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : بازیگه شمس و قمر و ببر و هزبر است منزلگه جود و کرم و حلم و وقار است . منوچهری . آن رسول مجتبی وقت نثار خواستی از ما حضور و صد وقار. مولوی . تو را خامشی ای خداوند هوش وقار است و نااهل را پرده پوش . سعدی . تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار بازی و ظرافت به ندیمان بگذار. سعدی . ◄ بزرگواری . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ). ◄ حلم و تمکین و گرانباری . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ (ص ) رجل وقار؛ مرد آهسته و بردبار. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ).