وشک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وشک . [ وَ ] (ع مص ) بشتافتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
وشک . [ وَ / وُ ] (ع اِمص ) شتابی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). یقال : عجبت من وشک هذا الامرو وشکان ...؛ ای من سرعة ذلک الامر. (مهذب الاسماء).
وشک . [ وُ ] (اِ) صمغ نباتی است مانند ترب، و آن را به شیرازی بدران گویند، و معرب آن اشج است، و به عربی اشق خوانند. (برهان ) (انجمن آرا) (از ناظم الاطباء). رجوع به وشج شود. ◄ به زبان اصفهانی نام درخت عظیمی است بسیار بزرگ از جنس خلاف که به عربی آن را غرب به فتح غین و راء نامند و به شیرازی وزک و به تبری اوجا خوانند. (انجمن آرا) (از آنندراج ).