وشم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وشم . [ وُ ] (اِ) پرنده ای باشد شبیه به تیهو لیکن از تیهو کوچکتر است، و آن را عربان سمانی و سلوی و ترکان بلدرچین گویند. (برهان ). کرک و بلدرچین که به تازی سلوی گویند. (ناظم الاطباء) : در جنب علو همتت چرخ ماننده ٔ وشم پیش چرغ است . ابوسلیک گرگانی .
وشم . [ وَ ] (اِ) بخار عموماً و بخاری که در ایام زمستان در هوا پیدا شود خصوصاً. (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج ). بخارها باشد عموماً همچو بخاری که از آب گرم و دیگ طعام و چیزهای دیگر خیزد و نزم را گویند خصوصاً و آن بخاری باشد تیره و تاریک و ملاصق زمین . (برهان ) (ناظم الاطباء) : دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون ز وشم دهانش جهان تیره گون . فردوسی (از انجمن آرا و آنندراج ).
وشم . [ وَ ] (ع اِ) نشان و علامت . (ناظم الاطباء). نقش و نگار که بر اندام سوزن آژده و نیله بر آن پاشیده، سازند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (اقرب الموارد). خال . ج، وشوم، وِشام . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (اقرب الموارد) : عسل البلاذر اذا طلی علی الوشم قلعه . (ابن بیطار). ◄ گیاه نخستین که روییدن گیرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ تغییر رنگ پوست بدن از ضربه وسقطه . (ناظم الاطباء). ◄ خط دستهای گاو وحشی . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ (مص ) اندام را به سوزن اژدن و نیله پاشیدن بر آن، و فعل آن از باب ضرب است . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کنده کردن دست . (تاج المصادربیهقی ). خال کوبی کردن . خال و خط کوبیدن در دست و تن . نگار کردن بر پشت دست . (مهذب الاسماء) : لخولة اطلال ببرقة ثَهْمَدِ تلوح کباقی الوشم فی ظاهر الیدِ. (از معلّقه ٔ طَرَفَة).