وسع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وُ) [ ع. ]<BR>۱- (اِ.) قدرت، توانایی.<BR>۲- (اِ مص.) فراخی، گشایش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وُ) [ ع. ] ۱- (اِ.) قدرت، توانایی. ۲- (اِ مص.) فراخی، گشایش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وسع. [ وَ ] (ع اِمص ) فراخی و توانگری . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ دست رس و طاقت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ (مص ) سِعَة. گنجیدن در چیزی . ◄ طاقت وگنجایش داشتن . (منتهی الارب ). ◄ فراخی کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ بی نیاز و غنی گردانیدن . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
وسع. [ وِ ] (ع اِمص ) فراخی و توانگری . ◄ دست رس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ طاقت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
وسع. [ وُ ] (ع اِمص )توانگری . (مهذب الاسماء). فراخی و توانگری . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). توانایی . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (مهذب الاسماء). دست رسی . ◄ طاقت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) : رهی در پیش آمد بی نهایت که بیش از وسع هر مرد و زن آمد. عطار. سعدی آن نیست که درخورد تو گوید سخنی آنچه در وسع خود اندر دهن آمد گفتم . سعدی . به راه بادیه بودن به از نشستن باطل اگر مرادنیابم به قدر وسع بکوشم . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
استطاعت، تمول، دارایی، نوانگری تاب، توان، توانایی، طاقت، قوت، نا اقتدار، قدرت گنجایش
واژگان فارسی سره واژهدان
فراخی، توانگری، توانایی