ورید
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وَ) [ ع. ] (اِ.) رگ، رگ گردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ) [ ع. ] (اِ.) رگ، رگ گردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ورید. [ وَ ] (ع اِ) آن رگ از بدن انسان و دیگر حیوانات که جهنده نباشد. (ناظم الاطباء). ◄ رگ گردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ج، اَورِدَة، ورود. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). وُرُد. (اقرب الموارد). هر رگ که از جگر رسته است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). رگ گردن و به آن حبل الورید نیز گویند. (المنجد) (ناظم الاطباء). - رجل منتفخ الورید ؛ غضوب . (المنجد). خشمگین . ◄ در نزد اطباء هر رگی که در آن جهندگی و حرکت نباشد. بخلاف شریان .(غیاث اللغات ) (آنندراج ). رگی که خون را به قلب برمیگرداند. وریدها دارای خون تیره [ دارای Co٢ و تقریباً بدون اکسیژن ] هستند به استثنای ورید ریوی که حاوی خون روشن [ اکسیژن دار و تقریباً فاقد Co٢ ] میباشد. سیاهرگ . مقابل شریان . (فرهنگ فارسی معین ). - حبل الورید ؛ رگ گردن . (ناظم الاطباء) : هفت اندام زمین زنده بماند کابهرش حبل الورید و ابهر است . خاقانی . - ورید اجوف اسفل ؛ (اصطلاح پزشکی ) بزرگ سیاهرگ زیرین . (فرهنگ فارسی معین ). - ورید اجوف اعلی ؛ (اصطلاح پزشکی ) بزرگ سیاهرگ زبرین . (فرهنگ فارسی معین ). - ورید اکحل ؛ (اصطلاح پزشکی ) ورید میانی دست . (فرهنگ فارسی معین ). - ورید باب ؛ (اصطلاح پزشکی ) سیاهرگی که خون روده های باریک و کلفت و لوزالمعده و طحال و معده را جمع کرده و به کبد میرساند. ورید باب از اجتماع سه ورید تشکیل شده است یکی ورید ماساریقائی فوقانی، دیگر ورید کوچک ماساریقائی و سوم ورید طحالی . خونی که از ورید باب وارد جگر میشود مواد غذائی جذب شده از روده ها را نیز همراه دارد و در کبد پس از تصفیه شدن این خون غذادار توسط ورید فوق کبدی خون خارج شده و به ورید اجوف اسفل میریزد. (فرهنگ فارسی معین ). - ورید باسلیق ؛ (اصطلاح پزشکی ) ورید سطحی داخلی بازو که از انشعابات ورید اکحل محسوب است . (فرهنگ فارسی معین ). - ورید شریانی ؛ نام وریدی که به سوی قلب رود و آن مضاعف یعنی دوطبقه و دوتو است . - ورید صافن ؛ (اصطلاح پزشکی ) یکی از دو ورید درشت سطحی ساق پا که از پشت قوزک خارجی پا به طرف سطحی خلفی ساق پا می آید و در ناحیه ٔ زانو به ورید رکبه در سطح خلفی میریزد. (فرهنگ فارسی معین ). - ورید قیفال ؛ (اصطلاح پزشکی ) نام ورید سطحی خارجی بازو که از انشعابات ورید میانی دست محسوب است [ این ورید ممکن است از یکی بیشتر باشد ] . (فرهنگ فارسی معین ). - ورید میانی بازو ؛ (اصطلاح پزشکی ) ورید میانی دست . - ورید میانی دست ؛ (اصطلاح پزشکی ) ورید سطحی ناحیه ٔ قدامی ساعد که در پائین چین آرنج به دو شاخه ٔ ورید قیفال و باسلیق تقسیم میشود و در همین ناحیه است که M وریدی درست میشود. وریداکحل . ورید میانی بازو. ورید هفت اندام . رگ هفت اندام . رگ میانی دست . (فرهنگ فارسی معین ). - ورید وداج ؛(اصطلاح پزشکی ) نام هر یک از وریدهای بزرگ گردن . (فرهنگ فارسی معین ). - ورید وداج خارجی ؛ (اصطلاح پزشکی ) نام ورید وداجی که در قسمت طرفی گردن مشاهده میشود و سطحی است و از زیر پوست مشهود است . (فرهنگ فارسی معین ). - ورید وداج داخلی ؛ (اصطلاح پزشکی ) ورید وداجی که همراه با شریان سبات (شاهرگ گردن ) است و در خارج آن قرار گرفته است . حبل الورید. (فرهنگ فارسی معین ). - ورید هفت اندام ؛ ورید میانی دست . (فرهنگ فارسی معین ).
واژگان فارسی سره واژهدان
سیاهرگ، رگ
واژگان قرآن
مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ مفسران و ارباب لغت، درباره معناى «ورید» از مادّه «وُرُود» تفسیرهاى گوناگونى دارند، عده اى معتقدند: «ورید» همان رگى است که به قلب یا کبد انسان پیوسته است، و بعضى آن را به معناى تمام رگ هایى که از بدن انسان مى گذرد مى دانند، در حالى که، بعضى دیگر آن را به رگ گردن، تفسیر کرده اند، و گاه آن را «وریدان» مى گویند، یعنى دو رگ گردن. معناى اوّل مناسب تر به نظر مى رسد. «ورید» در اصل، از واژه «ورود» به معناى رفتن به سراغ آب گرفته شده، و از آنجا که خون از این رگ وارد قلب مى شود، و یا وارد به اعضاء دیگر، آن را «ورید» گفته اند. ولى باید توجّه داشت، اصطلاح متداول امروز درباره «ورید» و «شریان» (رگ هایى که خون را از تمام اعضاء به سوى قلب مى برد، و رگ هایى که خون را از قلب به اعضاء مى رساند)، اصطلاحى است مخصوص علم زیست شناسى که ارتباطى به معناى لغوى این کلمه ندارد.(30)