فرهنگ لغت

ورص

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

ورص . [ وَ ] (ع مص ) به یک بار بیضه نهادن مرغ . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). یک بار تخم نهادن ماکیان . ◄ یک مرتبه پیخال بسیاری انداختن ماکیان وقتی که بر روی تخم خوابیده و برخاسته . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) دبوقاء یعنی عَذِرَه . غائط. مدفوع . ج، اوراص . (از اقرب الموارد). رجوع به ورض شود.

معنی ورص | فرهنگ لغت