ورد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ورد. [ وَ ] (پسوند) مزید مؤخر امکنه : سنگ ورد، زندورد، دیرالزندورد، بیورد، سهرورد، باماورد، اجورد، خرماورد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
ورد. [ وُ ] (ع اِ) وِراد. اوراد. ج ِ وَرد به معنی اسب گلگون . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به ورد شود.
ورد. [ وَ ] (ع اِ) گل . (مهذب الاسماء). گل هر درخت و غالب گل سرخ را گویند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). وردة یکی آن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (مهذب الاسماء). ورد هر درخت شکوفه ٔ سپید آن است یا آن درخت گل خاردار است که گلها و شکوفه هایی سرخ و سفید و زرد دارد. و خوشبو است و از آنها گلاب و عطر گیرند قسمی دیگر از این گلها بی بو است و به نام فرنگی نامیده می شود. (اقرب الموارد). اسم جنس گلهای اشجار و از مطلق او مراد ورد احمر بستانی است چه اقسام آن سفید و زرد و سرخ میباشد و هر یک از آنها بری وبستانی است و هر یک را نامی است مخصوص : نیست در موکب جهان مردی نیست در گلبن فلک وردی . خاقانی . با شکایتها که دارم از زمستان فراق گر بهاری باز باشد لیس بعد الورد برد. سعدی . ◄ گل سرخ : ز آتش برون آمد آزادمرد لبان پر ز خنده به رخ همچو ورد. فردوسی . اندرآ اسرار ابراهیم بین کو در آتش دید ورد و یاسمین . مولوی . آنکه آتش را کند ورد و شجر هم تواند کرد این را بی ضرر. مولوی . در فصل ربیع که آثار صولت بردآرمیده و ایام دولت ورد رسیده . (گلستان سعدی ). - ورد اصفر ؛ گل زرد.(فرهنگ فارسی معین ). - وردالحِماق ؛ وردالفجار. وردالحمار. گل رعنا. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). گل دوروی . رجوع به تحفه شود. - ورد قصرانی ؛ ورد کامکاری . رجوع به ورد کامکاری شود. - ورد کامکاری ؛ منسوب به کامکار که نام دهقانی در مرو بود. نوعی گل سرخ که بسیار سرخ رنگ است و آن را در شهر ری قصرانی منسوب به قصران قریه ای در ری، و در عراق و الجزیره و شام جوری منسوب به شهر جور که شهری است در فارس گویند. (فرهنگ فارسی معین از کامل ابن اثیر حوادث سال ٣٠٧ هَ . ق .). - وَردِ مُرَبّی ̍ ؛ گل قند. (غیاث اللغات ). گلقند. (آنندراج ). معده را قوت دهد و طبیعت را نرم گرداند و آن برگ گل سرخ تازه قیمه کرده یا کوفته است که با قند سوده درآمیزند و به دست مالش دهند و چهل روز در آفتاب نهند : می دراند کام و لنجش را دریغ کآنچنان ورد مربی گشت تیغ. مولوی . - ورد منتن ؛ گل زرد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ نسترن را نیز گویند که یکی از گونه های وحشی گل سرخ است . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ اسب گلگون . (مهذب الاسماء). اسب گلگون یعنی مابین کمیت و اشقر. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، وُرد، وِراد، اوراد. (اقرب الموارد) : رخش با او لاغر و شبدیز با او کندرو ورد با او ارجل و یحموم با او دژگهن . منوچهری . - ورد اغبس ؛ سمند [ و آن اسب است به رنگ خاصی ] . (تاج العروس ) (السامی ). ◄ مرد دلیر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ زعفران . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). ◄ شیر بیشه . (منتهی الارب ). اسد. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). شیر زردفام . (محمودبن عمر) (مهذب الاسماء).