ورتج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ورتج . [ وَ ت ِ ] (اِ) ورتیج . (فرهنگ فارسی معین ) : دل ز عشقت سحر مطلق میکند همچو ورتج حق یلقلق میکند. انوری (از فرهنگ فارسی معین از صحاح الفرس ). رجوع به ورتیج شود.
ورتج . [ وَ ت َ ] (اِ) کرک و بلدرچین و وردیج و ورتاج . (ناظم الاطباء).