ورتاج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ورتاج . [ وَ ] (اِ) آتش پرست و آفتاب پرست باشد و بعضی گویند گلی است سرخ رنگ چون آفتاب به سمت الرأس رسد بشکفدو آن را خبازی و نان کلاغ گویند و بعضی دیگر گویند گیاهی است که پیوسته در آب میباشد و به هر طرف از اطراف گردد برگهای آن هم میگردد و گل نیلوفر را نیز گفته اند و گلی هم هست که آن را گل آفتاب پرست میگویند. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (برهان ) (انجمن آرا). نان کلاغ و توله ٔ آفتاب پرست خوانند زیرا که همیشه روی به آفتاب دارد. (آنندراج ) (فرهنگ اسدی ) (انجمن آرا). پنیرک بود. گیاهی بود ستبر و برگ او گرد هر جا که قرص خورشید میرود از آنسو میگردد. (فرهنگ اسدی ) : مثال بنده و تو ای نگار دلبر من به قرص شمس و به ورتاج سخت میماند. آغاجی (از اسدی ). تو تاجور ملک شرف بادی و اعدات بر آتش غم سوخته بادند چو ورتاج . سوزنی . و از این شعر سوزنی برمی آید که گیاهی است مانند اسپند سوختنی . (یادداشت مرحوم دهخدا): مثال بنده وآن تو نگارا کلیچه ی ْ آفتاب و برگ ورتاج . منجیک . سر چپ و راست میفکند نرگست از خمار ورتاج بر یسارش و ریحانش بر یمین . مولوی . جم قدر جمال الحق والدین که سعادت از مهر بود با او همچون خور و ورتاج . شمس فخری . گشاده دیده ٔ بینا ستاره چون نرگس در آب رفته گل آفتاب چون ورتاج . منصور شیرازی . ◄ (ص ) کلان و بزرگ . (ناظم الاطباء).