وراغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وراغ . [ وَ ] (اِ) شعله ٔ آتش . (آنندراج ) (برهان ) (از ناظم الاطباء) : آتش عشق چون شود پنهان کز زبانم کشد زبانه وراغ . فرقدی (از آنندراج و انجمن آرا). - وراغ ور ؛ شعله ور. (از ناظم الاطباء). ◄ روشنی و تابش که فروغ نیز گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). روشنی و فروغ و تابش آن . (برهان )(ناظم الاطباء). لیکن این معنی نزدیک به معنی اولی است . (آنندراج ) (انجمن آرا). - باوراغ ؛ روشن . منور. (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ بارونق . (از فرهنگ فارسی معین ) : پیشتر زین روزگاری داشتم الحق چنانک بود حال و بالم از وی باوراغ و بافراغ . ابن یمین (فرهنگ فارسی معین ).