ودع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وَ دَ) [ ع. ] (اِ.) نوعی صدف، گوش ماهی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ دَ) [ ع. ] (اِ.) نوعی صدف، گوش ماهی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ودع . [ وَ ] (ع اِ) قبر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). گور. (ناظم الاطباء). رجوع به ودیع شود. ◄ محوطه ای که گرداگرد گور باشد. (منتهی الارب ). گور یا محوطه ٔ گرداگرد آن . (آنندراج ) (اقرب المورد). ◄ کلاکموش . وَدَع . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ هدف . (از اقرب الموارد). غرض . (اقرب الموارد). ج، ودوع . (از اقرب الموارد). ◄ مهره های سفید یا صدف که از دریا استخراج کنند و برای دفع چشم زخم به خود آویزند. (اقرب الموارد). رجوع به ودع شود. ◄ (مص ) بدرود کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). وداع نمودن در وقت کوچ کردن . (ناظم الاطباء). ◄ جامه را در جامه ٔ دیگر نهادن و نگاه داشتن آن را در آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). ◄ ساکن و مستقر شدن . (از اقرب الموارد). ◄ آرامش یافتن . (اقرب الموارد). ◄ ترک کردن و سپردن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و قرائت شده است بطور شاذ ماوَدَعَک َربک . (منتهی الارب ). دست بداشتن . (المصادر زوزنی ).
ودع . [ وَ دَ ] (ع اِ) یربوع . (اقرب الموارد). کلاکموش . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و آن موش دشتی و صحرایی است . (منتهی الارب ). ◄ صدف سوخته . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سفیدمهره را گویند و آن نوعی از صدف است که عوام گوش ماهی گویند و بعضی گفته اند که مهره ای است سفید و از دریا برمی آید و آن را به فارسی کجک میخوانند و توتیای اکبر همان است . و آن را بسوزندو در داروهای چشم به کار برند. گویند عربی است . (برهان ) (آنندراج ). رجوع به تحفه ٔ حکیم مؤمن و مخزن الادویه شود. بادمهره . سفیدمهره . گوش ماهی . (بحر الجواهر). صدف خرد که به جای نقود در هند متداول بوده است . (اخبار الصین و الهند ص ١٣). واحد آن ودعه . ج ِ، ودعات . (اقرب الموارد). ◄ ج ِ ودعة و آن شبه سپید است که از دریا برآرند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به ودعة شود.
ودع . [ وَ دَ ] (اِخ ) (ذات الَ ...) رجوع به ذات الودع شود.