وداع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وِ) [ ع. ] (اِ.) بدرود، خداحافظی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وِ) [ ع. ] (اِ.) بدرود، خداحافظی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وداع . [ وَ ] (ع مص ) بدرود کردن . (غیاث اللغات از مدار و بهار عجم و کشف و صراح و مزیل ). بدرود نمودن . (آنندراج ). خدانگهداری کردن . خداحافظی کردن . (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِمص ) اسم مصدر است تودیع را و آن تفأل است به تن آسانی و راحت که لاحق حال او باشد وقت بازآمدن از سفر. (منتهی الارب ). ◄ (اِ) بدرود. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). پدرود. (ناظم الاطباء). خیرباد که وقت رفتن یکدیگر گویند. (آنندراج از کنز اللغات ). نیایشی که در هنگام مسافرت و مفارقت از یکدیگر بر زبان می آورند. (ناظم الاطباء). خداحافظی . (یادداشت مؤلف ).
وداع . [ وِ ] (ع اِمص ) وداع به کسر واو خواندن نوعی از تفریس [ تصرف فارسیان ] باشد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : واپسین دیدارش از من رفت جانم بر اثر گر برفتی در وداعش من ز جان خشنودمی . خاقانی . آن تازه گل ما را هنگام وداع آمد زآن پیش که بگذارد گلزار نگهدارش . خاقانی . در وداع شب همانا خون گریست روی خون آلوداز آن بنمود صبح . خاقانی . سرها وداع تن کرده و جانها به قاب قالب طالب مفارقت شده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). - الوداع ؛ خدا نگهدار. (ناظم الاطباء). خداحافظ : الوداع ای زمان طاعت و خیر محفل خیر و مجلس قرآن . سعدی . - وداع کردن ؛ بدرود کردن . خداحافظی نمودن . (ناظم الاطباء) : رفیق طرب را وداعی کن ارنه ز داعی غم مرحبایی نیابی . خاقانی . سیب گویی وداع یاران کرد روی از آن نیمه سرخ و نیمی زرد. سعدی . گشاده روی کنی همچو گل وداع مرا شکسته دل نکنی پیش عندلیبانم . صائب . - وداع گاه ؛ جای بدرود کردن و خداحافظی نمودن : گرد وداع گاه تو ای دوست روز و شب یعقوب وار مانده خروشان و سوگوار. عمعق بخاری . - وداع گفتن و الوداع گفتن ؛ خداحافظی کردن . خیرباد گفتن به هنگام مسافرت . پدرود گفتن . (ناظم الاطباء) : مرا به گور سپاری مگو وداع وداع که گور پرده ٔ جمعیت جنان باشد. مولوی (کلیات شمس چ فروزانفر ص ٢٠٩). رجوع به وَداع شود. ◄ متارکه . مسالمت . (اقرب الموارد).
واژگان فارسی سره واژهدان
خدانگهدار، پدرود، بدرود گرفتن، بدرود، بار بستن