وخم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وَ خَ) [ ع. ] (اِمص.)<BR>۱- سوءهاضمه.<BR>۲- تعفن هوا که موجب امراض وبایی گردد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ خِ) [ ع. ] (ص.) ۱- ناسازگار، ناموافق. ۲- سخت، دشوار.
(وَ خَ) [ ع. ] (اِمص.) ۱- سوءهاضمه. ۲- تعفن هوا که موجب امراض وبایی گردد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وخم . [ وَ ] (ع ص ) مرد گران و ناموافق . ج، اوخام، وِخام . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). وخوم . ◄ (بلد...) شهر ناموافق و ناسازگار برای سکنا. (ناظم الاطباء). ◄ (مص ) چیره شدن در نبرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء).به گرانی کسی را غلبه کردن . (تاج المصادر بیهقی ).
وخم . [ وَ خ َ ] (ع اِ) بیماریی است مانند باسور که در فرج ناقه پیدا گردد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). بیماری است مانند بواسیر که در فرج ماده شتر پدید آید. ◄ (مص ) گرفتار تخمه شدن . (ناظم الاطباء).
وخم . [ وَ خ ِ ] (ع ص ) مرد گران . (ناظم الاطباء). مرد گران سنگ و ناموافق . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج، اوخام، وخام . (ناظم الاطباء). وَخامی ̍. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ بدگوار. (نطنزی ). ناگوار. (غیاث اللغات ). سنگین . ثقیل . (یادداشت مؤلف ). ناسازگار. (غیاث ). ناموافق . (منتهی الارب ) : برج بادی ابر سوی او برد تا بخارات وخم را بردرد. مولوی . نیست زندانی وحش تر از رحم ناخوش و تاریک و پرخون و وخم . مولوی . یا دری بودی در این شهروخم تا نظاره کردمی اندر رحم . مولوی . - بلد وخم ؛ شهر ناسازوار و ناموافق برای سکنا. (ناظم الاطباء).