وخش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وَ خَ) (اِ.) نوعی بیماری در دست و پای چهارپایان، ورم مفصل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ خَ) (اِ.) نوعی بیماری در دست و پای چهارپایان، ورم مفصل.
(وَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- پست و بیکاره از هر چیز. ۲- مردم فرومایه بی اعتبار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وخش . [ وَ ] (ع ص، اِ) هیچکاره و ردی از هرچیزی . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). مردم فرومایه ٔ کمینه ٔ بی اعتبار. (منتهی الارب ). فرومایگان . (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). واحد و جمع و مذکر و مؤنث در وی یکسان است، و تثنیه ٔ آن می آید و گاهی جمع آن اوخاش و وِخاش آید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
وخش . [ وَ ] (اِ) ابتداء و آغاز. (انجمن آرا) (آنندراج ). آغاز و ابتداء. (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ کشف و الهام . وحی . فرتاب . (غیاث اللغات )(آنندراج ). پرتو بزرگی که خدای تعالی بر دل پیغمبران تابد. (آنندراج ) (انجمن آرا). رجوع به وخشور شود.
وخش . [ وَ ] (اِخ ) نام شهری است از ولایت بدخشان و ختلان . (برهان ). شهری است به ماوراءالنهر (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء) در کنار جیحون . (یسنا). از ولایت ختلان . (غیاث اللغات ). در ترکستان . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ). از اعمال بلخ از ختلان و آن شهری پهناور است بر کنار جیحون، بسیارنعمت و خوش هوا. ناحیتی است آبادان و برکرانه ٔ وخشاب نهاده و قصبه ٔ آن هلاورد است و لیوکند نیز از این ناحیت است . (حدود العالم ). نام قدیم جیحون . (یادداشت مرحوم دهخدا). یاقوت گوید: وخش (به فتح اول ) شهری است از نواحی بلخ از ختلان و آن کوره ای است متصل به ختل و جمعاً تشکیل یک کوره دهند و آن برکنار نهر جیحون است . (حاشیه ٔ برهان قاطع از معجم البلدان ) : به گامی سپرد از ختا تا ختن به یک تک دوید از بخارا به وخش . شاکر بخاری (حاشیه ٔ برهان از لغت فرس ص ٢١٧). مصراع اول در صحاح الفرس : به گامی شمرد از خطا تا چگل . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). عقل جزوی همچو برقست و درخش در درخشی کی توان شد سوی وخش . مولوی . شنیدم که در خاک وخش از مهان یکی بود در کنج خلوت نهان . سعدی . شنیدم که بگریست دانای وخش که یارب مر این شخص را تو ببخش . سعدی . و گفتند چشم خود را پوش و از آن دریای وخش گذرانیدند. (انیس الطالبین ). میان من و لشکرگاه دو کوه بود و دریای وخش . (انیس الطالبین ).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه