وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۸۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا به آخر نفسم ترک تو در خاطر نیست عشق خود نیست اگر تا نفس آخر نیست اثر شیوه منظور کند هر چه کند میل این فتنه نخست از طرف ناظر نیست عیب مجنون مکنای منکر لیلی که ز دور حالتی هست که آن بر همه کس ظاهر نیست دیده گستاخ نگاهست بر آن مست غرور در کمینگاه نظر غمزه مگر حاضر نیست همه جا جلوه حسن تو و مشتاق وصال همه تن دیده و بر نیم نظر قادر نیست وحشی آن چشم کزو نیست ترا پای گریز بست چون پای تو بیسلسله گر ساحر نیست