وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۶۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست یک روز تحمل نکنم طاقتم اینست بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو آسوده دلا بین که ز تو راحتم اینست جایی که بود خاک به سد عزت سرمه بیقدرتر از خاک رهم، عزتم اینست با خاک من آمیخته خونابه حسرت زین آب سرشتند مرا، طینتم اینست میلم همه جاییست که خواری همه آنجاست با خصلت ذاتی چه کنم فطرتم اینست وحشی نرود از در جانان به سد آزار در اصل چنین آمدهام، خصلتم اینست