وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوش صید غافلی به سر تیر آمدست زه کن کمان ناز که نخجیر آمدست روزی به کار تیغ تو آید نگاه دار این گردنی که در خم زنجیر آمدست کو عشق تا شوند همه معترف به عجز اول خرد که از پی تدبیر آمدست عشقی که ما دو اسبه ازو میگریختیم اینست کامدست و عنانگیر آمدست ملک دل مرا که سواری بس است عشق با یکجهان سپاه به تسخیر آمدست در خاره کندهاند حریفان به حکم عشق جویی که چند فرسخ از آن شیر آمدست بیلطفیی به حال تو دیدم که سوختم وحشی بگو که از توچه تقصیر آمدست