وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۳۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای از گل عذرات هر مرغ را نوایی در هر دلی خیالی بر هر سری هوایی آیین بیوفایی هم خود بگو که خوب است از چون تو خوبرویی و ز چون تو دلربایی هر جا سگ تو دیدم رو داد گریه بیخود چون بیکسی که بیند از دورآشنایی آمد به بزم رندان مست از میشبانه مینا شکست جایی ساغر فکند جایی وحشی وداع جان کن کامد به دیدن تو سنگین دلی، غریبی، عاشق کشی، بلایی