وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۳۵۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شد بیحساب کشور جانها خراب از او ترک است و تندخو چه عجب بیحساب از او پروانه یک زمان دگر زنده بیش نیست ای شمع سرکشی مکن و رخ متاب از او سر در نقاب خواب کشای بلهوس که تو بییار زندهای و نداری حجاب از او تا پرده برگرفت ز ماه تمام خویش رو زردی تمام کشید آفتاب از او وحشی که نیم کشته به خون میتپد ز تو با جان مگر برون رود این اضطراب از او