وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۳۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز شبهای دگر دارم تب غم بیشتر امشب وصیت میکنم باشید از من با خبر امشب مباشیدای رفیقان امشب دیگر ز من غافل که از بزم شما خواهیم بردن درد سر امشب مگر در من نشان مرگ ظاهر شد که میبینم رفیقان را نهانی آستین بر چشمتر امشب مکن دوری خدا را از سر بالینمای همدم که من خود را نمیبینم چو شبهای دگر امشب شرر در جان وحشی زد غم آن یار سیمین تن ز وی غافل مباشیدای رفیقان تا سحر امشب