وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۳۲۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به دل دیرین بنایی بود کندم به جای او ز نو طرحی فکندم خریدارانه چشمی دید سویم نگفت اما هنوز از چون و چندم قبولی زان نگه مییابمای بخت بسوزان بهر چشم بد سپندم نگهبانت به سوی فتنه و ناز فریبم میدهند و میبرندم ره پر تیغ و تیر غمزه پیش است خداوندا نگه دار از گزندم برو وحشی تو صید زلف او باش که من جای دگر سر در کمندم