وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۲۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلی و طاقت سد آه آتشین دارم همین منم که دل و طاقت چنین دارم نعوذباله اگر بگذری به جانب غیر تو میخرامی و من رشک بر زمین دارم به راندن از تو شکایت کنم خدا مکناد شکایت ار کنم آزار بیش ازین دارم محیط جانب من بین و عذر رفته بخواه که سخت رخش گریزی به زیر زین دارم مکن تغافل و مگذارم از کمند برون که صید بیشه بسیار در کمین دارم بیا بیا که تو از عافیت گریزانی که من گمان یکی عشق آفرین دارم کدام صبر و چه طاقت چه دین و دل وحشی ازو نه صبر و نه طاقت نه دل نه دین دارم