وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۲۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
همخواب رقیبانی و من تاب ندارم بیتابم و از غصه این خواب ندارم زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود درماندهام و چاره این باب ندارم آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احباب دارم گله ازخویش و ز احباب ندارم ساقی میصافی به حریفان دگر ده من درد کشم ذوق میناب ندارم وحشی صفتم اینهمه اسباب الم هست غیر از چه زند طعنه که اسباب ندارم