وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلم را بود از آن پیمان گسل امید یاریها به نومیدی کشید آخر همه امیدواریها رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی مکن جانا که هست این موجب بیاعتباریها به اغیار از تو این گرم اختلاطیها که من دیدم عجب نبود اگر چون شمع دارم اشکباریها به سد خواری مرا کشتی وفا داری همین باشد نکردی هیچ تقصیر، از تو دارم شرمساریها شب غم کشت ما را یاد باد آن روز خوش وحشی که میکرد از طریق مهر ما را غمگساریها