وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۲۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تو زمن پرس قدر روز وصال تشنه داند که چیست آب زلال ذوق آن جستن از قفس ناگاه من شناسم نه مرغ فارغ بال میتوان مرد بهر آن هجران کش وصال تو باشد از دنبال این منم، این منم به خدمت تو ای خوشم حال وای خوشم احوال این تویی، این تویی برابر من ای خوشم بخت وای خوشم اقبال وحشی اسباب خوشدلی همه هست ای دریغا دو جام مالامال