وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۲۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاص کو اجل تا سازدم زین درد بیدرمان خلاص کار دشوار است برمن، وقت کار استای اجل سعی کن باشد که گردانی مرا آسان خلاص کشتی تابوت میخواهم که آب از سرگذشت تا به آن کشتی کنم خود را ازین توفان خلاص چند نالم بردرشای همنشین زارم بکش کو رهد از درد سر، من گردم از افغان خلاص بست وحشی با دل خرم ازین غمخانه رخت چون گرفتاری که خود را یابد از زندان خلاص