وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۲۴۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تو و هر روز و بزم عشرت خویش من و شبها و کنج محنت خویش منم با محنت روی زمین خوش نگه دار آسمان گو راحت خویش ز هجران مردم و بر سر ندیدم کسی را غیر سنگ تربت خویش مکش زحمت برای راندن ما که ما خواهیم بردن زحمت خویش به زیر تیغ او نالید وحشی فتادش سربه پیش از خجلت خویش