وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۲۳۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس از کسان یک بار حال ناتوان خود بپرس شب به کویت مردمان را نیست خواب از دیدهام گر زمن باور نداری از سگان خود بپرس شرح دردم از زبان غیر پرسیدن چرا میکنی چون لطف باری از زبان خود بپرس دور از آن کو تا به کی باشی دلا بیخان ومان این چه اوقاتست راه خان ومان خود بپرس حال بیماران خود هرگز نمیپرسد چرا وحشی این حال از مه نامهربان خود بپرس