وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۲۰۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چرا خود را کسی در دام سد بینسبت اندازد رود با یک جهان نا اهل طرح صحبت اندازد حذر از صحبت او باش اگر خود یک نفس باشد که گر خود پادشاهی کثرت اندر حرمت اندازد نگه دار آب و رنگ خویشای یاقوت پر قیمت که بیآبی و بیرنگی خلل در قیمت اندازد چو باشد باده در خم تلخی و حالی دگر دارد تصرف کردن بادیش از کیفیت اندازد خلاف عقل باشد مینخورده جامه آلود برد خود را کسی در شاهراه تهمت اندازد تو و مارا وداع حسن و عشق اولاست کاین صحبت نه تنها حسن را، سد عشق را از حالت اندازد مجال گفت و گو تنگ است، گو وحشی زبان در کش همان به کاین نصیحتها به وقت فرصت اندازد