وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۱۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآید کلاه کج نهد از ناز و بر سرگذر آید رسید بار دگر بار حسن حکم چه باشد دگر که از نظر افتد که باز در نظر آید ز سوی مصر به کنعان عجب رهیست که باشد هنوز قافله در مصر و قاصد و خبر آید کمینه خاصیت عشق جذبهایست که کس را ز هر دری که پرانند بیش، بیشتر آید سبو به دوش و صراحی به دست و محتسب از پی نعوذبالله اگر پای من به سنگ بر آید مگو که وحشیم آید ز پی اگر بروم من چه مانعست نیاید چرا به چشم و سر آید