وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۱۸۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کسی کز رشک من محروم از آن پیمان شکن گرید اگر در بزم او بیند مرا، بر حال من گرید به بزم عیش بیدردان به جانم، کو غم آبادی که سوزد یک طرف مجنون و یک سو کوهکن گرید چه میپرسی حدیث درد پروردی که احوالش کسی هرگز نفهمد بسکه هنگام سخن گرید نشینم من هم از اندوه و، دور از کوی او گریم غریب و دردمندی هر کجا دور از وطن گرید بروای پند گو بگذار وحشی را که این مسکین دمی بنشیند و بر روزگار خویشتن گرید