وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۱۶۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
این دل که دوستی به تو خون خواره میکند خصمی به خود نه، با من بیچاره میکند بد خوییت به آخر دیدن گذاشته است حالا نظر به خوبی رخساره میکند این صید بیملاحظه غافل از کمند گردن دراز کرده چه نظاره میکند این شیشه ظریف که صد جا شکسته بیش این اختلاط چیست که با خاره میکند فردا نمایمش که سوی جیب جان رود وحشی که جیب عاریتی پاره میکند