وبش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وبش . [ وَ ب َ ] (ع اِ) مردم درآمیخته از هر جنس و فرومایه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ج، اوباش، مثل اوشاب و قیل هو جمع مقلوب من البوش . منه الحدیث قد وبشت قریش اوباشاً لها. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (ص ) وبش الکلام ؛ ردی و پست از سخن . (از المنجد). ◄ (مص ) سیاه و سفید پوست گردیدن شتر از گر. (منتهی الارب ). سیاه پوست گردیدن شتر از خارش و گری . (ناظم الاطباء).
وبش . [ وَ ب َ / وَ ] (ع اِ) سپیدی که بر ناخن پیدا گردد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). نقطه ٔ سپید که بر ناخن افتد. (مهذب الاسماء). ◄ سیاهی سپیدآمیز که از خراش و گر بر پوست شتر حادث شود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
وبش . [ وَ ب ِ ] (ع ص ) شتر سیاه سپید پوست از اثر گر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). شتر مبتلا به وبش . (ناظم الاطباء).