وای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وای . (اِ) بر وزن لای، چاهی را گویند که زینه پایه ها بر آن ساخته باشند تا به آسانی به ته رفته آب بردارند. ◄ کلب بری است . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ (ص ) گمراه . (از آنندراج ) (از برهان ). ◄ (پسوند) مزید مؤخر امکنه نظیر استوروای کفشگر. استوروای گیل . (از یادداشت های مرحوم دهخدا).
وای . (صوت ) شبه جمله ای است دال بر تألم و افسوس و اندوه و درد و بیماری . (از فرهنگ فارسی معین ). ویل . (ترجمان القرآن ). علامت اظهار درد و ترس . سخنی است که در موقع درد گویند. کلمه ٔ وجع. آوخ . آوه . واه . ویح . واویلاه . تعساً. والهفاه . دریغا. دردا. حسرتا. (یادداشت مرحوم دهخدا). لفظی باشد که در محل آزاری و دردی و المی بر زبان آید. (آنندراج ) (از برهان ) : گر به رعنائی برون آئی دریغا صبر و هوش ور به شوخی درخرامی وای عقل و دین من . سعدی (بدایع). ◄ شبه جمله ای است دال ّ بر تهدید و وعید و عذاب به معنی بدا به حال ِ. و در این معنی در فارسی اغلب با حروف اضافه ٔ «بر» یا «به » یا «از» و یا به صورت اضافه آید : عشق آتش تیز و هیزم تاخ منم گر عشق بماند این چنین وای ِ تنم . صفار. ای فلک زودگرد وای بر آن کو به تو ای فتنه جوی مفتون شد. ناصرخسرو. خلیفه چون از جعفر این سخن بشنید خشم گرفت چنانکه روی او سرخ شد و گفت وای بر آن حرامزاده . (تاریخ بیهقی ). وای بر آن کو درم ندارد و دینار چون ورق زر شود به رنگ و دنانیر. لامعی . وای ِ بومسلم که مر سفاح را او برون آورد زآن ویران قنات . ناصرخسرو. وای از آن علمی که از بی عقل گردد منتشر وای از آن زهدی که از بی علم یابد انتشار. سنائی . خری در کاهدان افتاد ناگاه نگویم وای بر خر وای بر کاه . نظامی . وای بر جان تو که بدگهری جان بری کرده ای و جان نبری . نظامی . توئی یاری ده و غمخوار شیرین وگرنه وای بر شیرین مسکین . نظامی . نام خود از ظلم چرا بد کنم ظلم کنم وای که بر خود کنم . نظامی . آزردمت ای پدر نه برجای وای ار بحلم نمی کنی وای . نظامی . منادی را ندا فرمود در شهر که وای آنکس که او بر کس کند قهر. نظامی . ای خدا مگذار با من کار من ور گذاری وای بر کردار من . مولوی . وای آن زنده که با مرده نشست مرده گشت و زندگی از وی بجست . مولوی . وای آن کو عاقبت اندیش نیست . مولوی . نوشته اند بر ایوان جنةالمأوی ̍ که هر که عشوه ٔ دنیا خرید وای به وی . حافظ. گر مسلمانی از این است که حافظ دارد وای اگر از پس امروز بود فردائی . حافظ. بر ضعیفان رحم کردن رحم بر خود کردن است وای بر شیری که آتش در نیستان افکند. صائب . بخت بد و همت عالی بلاست وای بر آن کس که بدین مبتلاست . ؟ (از شعوری ج ٢ ص ٤٢٢). - ای وای ؛ شبه جمله ای دال ّ بر تأسف و تحسّر و دریغ : و آگه نئی که نفرین بر جان خویش کردی ای وای تو که کردی بر جان خویش نفرین . ناصرخسرو. کلک چه گوید گوید که شیخ الاسلامم اگر چنین است ای وای بر مسلمانی . سوزنی . - ای وای کردن ؛ اظهار حسرت و درد و دریغ کردن : ترا اگر نبود ناصبی امام امروز بسی که فردا ای وای امام باید کرد. ناصرخسرو. - وای مام ؛ ای وای نه نه . (یادداشت مرحوم دهخدا) : جام می از دست بیفکن که نیست حاصل آن جام مگر وای مام . ناصرخسرو. ◄ (اِ) کلمه ای دال بر تألم و افسوس و اندوه و جز آن : نصیب او طرب و عیش زین مبارک عید نصیب دشمن او ویل و وای و ناله ٔ زار. فرخی . موافقان توبا ناز و نوش و ناله ٔ چنگ مخالفان تو با ویل و وای و ناله و آه . فرخی . همیشه مجلس او با نشاط و شادی باد سرای دشمن او با خروش و ناله ٔ وای . فرخی . ای دگرگون شده به تو رایم برگذشت از نهم فلک وایم . مسعودسعد. در سحرگه دعای مظلومان ناله ٔ زار و وای مظلومان بشکند شیر شرزه را گردن درکش از ظلم خسروا دامن . سنائی . - وای برآمدن ؛ سخنی دال ّ بر حسرت و اندوه بر زبان آمدن : نهاده گوش به آواز تعزیت شب و روز که تا که میرد یا از کجا برآید وای پس آن مصیبت و ماتم به خویشتن گیرد میان ببندد و گردان شود به گرد سرای . سوزنی . به طعنه ای زده باد آنکه بر تو بد خواهد که بار دیگرش از سینه برنیاید وای . سعدی (کلیات چ فروغی ص ٤٧١). - وای کردن ؛ کلمه ٔ درد و حسرت بر زبان آوردن : مولشان بر به لب چو آرد زود نیز نه بان کند نه ویل و نه وای . خسروی (از شرح احوال و اشعار شاعران بی دیوان ). - امثال : وای آن مرد کو کم است از زن . سنائی . کار فروشنده راست وای ِ خریدار. (یادداشت مرحوم دهخدا). وای بر جان گرفتاری که بندش بر دل است . (جامعالتمثیل ). هرچه بگندد نمکش میزنند وای به وقتی که بگندد نمک . وای بباغی که کلیدش میوانه باشد . وای به کاری که نسازد خدای . وای به خونی که یک شب از میانش بگذرد . وای به جان آنکه مرد . وای به حال آنکه مرد . (از یادداشت های دهخدا). وای بر قدر سخن کو به سخندان نرسد . (از مجموعه ٔ امثال طبع هند). ای وای که بد نشد بتر شد . (یادداشت مرحوم دهخدا).
وای . (اِ) در پهلوی vay به معنی هوا. رجوع شود به ایران در زمان ساسانیان، کریستن سن ص ١٧٧ و حواشی آن . رجوع به اندروا شود.