وان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وان .(پسوند) بان . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). به معنی محافظت و نگاهبانی . ◄ نگهبان . نگاهدارنده . حارس . و محافظت کننده . همچو گله وان و دشتوان و فیلوان و امثال آن، لیکن بدون ترکیب گفته نمیشود. (برهان قاطع). حافظ. نگاهبان . (انجمن آرا). ◄ شبه . مانند. (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا). نظیر. (برهان قاطع) (از جهانگیری ). ون . (جهانگیری ). ون مخفف آن است . (آنندراج ) (انجمن آرا). حرف تشبیه به معنی مانند. ◄ دارنده . (غیاث اللغات ). ◄ (اِ) در تداول گیلانیان، زبان گنجشک . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ آنچه در لغت پارسی استنباط شده است وان به معنی چشمه و محل آب استعمال می شده و از اسامی قدیم که بر بعضی محال نهاده اند این معنی استنباط می شود چنانکه در آذربایگان محلی معروف است آن را شش وان خواندند چون شش چشمه و رودآب به هم متصل و بدان محل می آمده، اکنون شیشوان گویندو در شهر نشوی که در این زمان به نخجوان مشهور است هم آبی بوده که شکارهای دشتی و کوهی به هوای خوردن آب از کوه به زیر می آمده اند و جماعتی شکارچیان که به پارسی آنها را نخجیروان می نامیده اند می رفته و آنها را نخجیر می کرده اند بتدریج آن محل را نخجیروان خواندند و «را» را حذف کرده نخجوان گفتند. (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ (حرف ربط + ضمیر) مخفف و آن . از و (حرف عطف ) + آن (اسم و ضمیر اشاره ) : وان نار بکردار یکی حقه ٔ ساده بیجاده همه رنگ بدان حقه بداده . منوچهری . واندگر پخت همچنان هوسی و این عمارت بسر نبرد کسی . سعدی .
وان . (روسی، اِ) ظرف بزرگ فلزی یا چینی که در حمام نصب کنند ودر آن بدن را شستشو دهند. (از فرهنگ فارسی معین ).
وان . (اِخ ) نام شهری است در ترکیه، واقع در فلات ارمنستان در ساحل شرقی دریاچه ٔ وان . (دائرة المعارف اسلامی از حاشیه ٔ برهان ). نام ولایتی از ملک آذربایجان . (جهانگیری ).نام شهری است از ولایت شروان . (برهان قاطع) (غیاث اللغات ). شهری است از اقلیم چهارم به جزیره نزدیک بوسطان و بعضی آن را از ارمینه شمارند و چنین است در خوبی آب و هوا بی نظیر است . (آنندراج ) (از انجمن آرا).